هرچه جستجو کردم اثری ازش نبود. با اینکه وبلاگ را دریکی از اون واکنشهای احساسیم پاک کرده بودم تا مدتها لینکش قابل دسترسی بود. یادته؟
مدتی پیش به طور اتفاقی وبلاگ یکی از دوستان را دیدم و یاد اون آوایی افتادم که گمان می کردم دیگه کاملا خفه شده.
هزار هزار نگاه وحرف و احساس و خودم را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن زدم.
از ترس گم شدن در شهر غریب، آنقدر خودم را لایه لایه پوشاندم که رد خودم را گم کردم و شکوه از تنهایی در غربت کردم گرچه که یک لحظه هم تنها نبودم.
می نوبسم تا این ذهن شلوغ کمی آرام بگیرد و دوباره اون آوا را بشنوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر