۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

رنگ بازی

کوچک که بودم مامان لباسهای ما را معمولا در دو رنگ می خرید: صورتی برای خواهرم که پوست سفیدی داشت و آبی برای من که سبزه بودم.
شاید فکر می کرد این طور به ما بیشتر می آید.

بزرگ تر که شدم زرد رنگ مورد علاقه ام شد، زرد قوی که برایم نماد آفتاب و روشنایی است.
اما در لباس سفید و کرم را بیشتر می پسندیدم.

وقتی ازدواج کردم  بدون هیچ تصمیم آگاهانه ای بیشتر لباسهایم صورتی شدند.
آنقدر که وقتی یکی از همکارانم گفت من تو را همیشه با رنگ صورتی در خاطر دارم تعجب کردم اما کمی که دقت کردم دیدم از کیف و کفش و لباس و شال و آرایش و  .. همیشه تکه ای صورتی به همراه دارم.

زمان بارداری لباسهایم حسابی رنگی بودند و به خصوص سبز.

و حالا بیش ازیک سال است که افزایش  رنگ آبی در جالباسی ام متعجبم می کند.
راستش چند ماهی است که تعدادی سورمه ای  و بنفش هم به آنها اضافه شده.

باید مراقب باشم که این تیرگی به سیاه نرسد.
گرچه الان که فکرش را می کنم می بینم دو بلوز سیاه هم خریده ام..

با این حال همچنان عاشق زرد و روشنایی هستم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

دروغ
دروغ بزرگ، دروغ کوچک، دروغ خیلی کوچک، دروغ خیلی خیلی کوچک،
دروغ خیلی خیلی خیلی کوچک کوچکتر مساوی راست
حالا کوچکتر از راست

خب حالا چی را می خوای ثابت  کنی مثلا؟ مگه تو کارآگاهی؟
اصلا به تو چه که به حریم خصوصی دیگران دخالت می کنی؟

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

زمانهایی هست که به گذشته های نه چندان دور می اندیشم.
یاد دوران دانشگاه و دوستانی که ار آن روزها و قبلترش دارم .. پراکنده در چهارگوشه دنیا.

گاهی فکر می کنم گرچه این افراد هنوز در فهرست دوستانم در فیسبوک هستند اما در واقع دیگر نیستند.
اینکه هر چند ماه و گاهی چند سال یک بار یکی دو دیدار کوتاه داشته باشی و عکسهای هم را لایک کنی دیگه چیزی ندارد که تکیه گاه روحی ات باشه.
این دوستی دیگه به کجای آدم می رسه؟؟
 ..
اما  روزهایی هم هستند مثل امروز یا دیروز که کسی از کیلومترها آنسوتر بهت زنگ می زنه و میگه خوابت را دیدم یا مدتی است تو فکرتم یا چند روزیه نگرانتم، خوبی؟

و باز اون رشته محکم میشه
و باز ته دلت قرص میشه که گرچه نمی تونیم هروقت دلمون برای هم تنگ شد یا صرفا دلمون تنگ شد،  قدم بزنیم و برویم تو یک کافه دنج بنشینیم و گپ بزنیم ..

اما هنوزراهی در قلبمون هست که ما را به هم وصل می کنه.